★ ساخت صفحه ورودی صلواتی -|- ساخت بنر صلواتی -|- ساخت پلیرر صلواتی ★

یا لثارات الحسین
درباره وبلاگ

اگـرچـه جـســم من نیســت در حــرم امـن شـما،
امـا دل مـن اینـجا نیـســت.
دل مـن در حــرم شـماســت، بیـن زائــران، دارد اشـک میـریــزد.
اربـاب! نـگاهــش کنـید، دســتی رویــش بکـشــید...

مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
امکانات دیگر


روزشمار محرم عاشورا
زیارت عاشورا وصیت شهدا دانشنامه عاشورا

یا لثارات الحسین

چت روم | قالب وبلاگ
گالری عکس
دریافت همین آهنگ



مُحرم  و مَحرم  به محّرم شدی

سرخ ترین واقعه در عالم و دنیا شدی ...

==================

عاشورا

این چه حدیثی ست که حادث شدی

کشته ولی زنده به دوران شدی ...

==================

ظلم گمان کرد که کشته ست نور

لیک تو خورشید هدایت شدی ...

==================

 فاتح یک واقعه با کل شهامت شدی

اسوه ی ایمان و شجاعت به دو عالم شدی ...

==================

آمر معروف و هم ناهی منکر شدی

ناب ترین درس جهان در همه دوران شدی ...

==================



متن پایین رو که خوندم؛ ناخودآگاه به یاد بزرگی افتادم که در دشت پربلا ، امان نامه براش آوردند ولی دست از دوست بر نداشت حتی به قیمت از دست دادن دست و دست ...

آه عباس ...

 

 

      مردم هر کدام آرزویی دارند ، یکی مال می خواهد و یکی جمال و دیگری افتخار، ولی به عقیده من یک دوست خوب از همه این ها بهتر است.

سقای دشت کربلا


 
 


قال رسوالله صلی الله علیه و آله 

همانا در شهادت امام حسین(ع لیه السلام)در قلوب مومنین حرارتی است که هیچگاه سرد نخواهد شد.



راز جاودانگی امام حسین علیه السلام در آن است که تمام عشقهای کوچکتر را به پای بزرگترین عشقی که می توان متصور شد ریخت ...


 

یا مَنْ رَأَى الْعَبَّاسَ کَرَّ عَلى‏ جَماهِیرِ النَّقَدِ             وَوَراهُ مِنْ أَبْناءِ حَیْدَرَ کُلُّ لَیْثٍ ذی لَبَدِ

             انْبِئْتُ أَنَّ ابْنی أُصیبَ بِرَأْسِهِ مَقْطُوعَ یَدِ             وَیْلی عَلى‏ شِبْلی أَمالَ بِرَأسِهِ ضَرْبُ الْعَمَدِ

لَوْ کانَ سَیْفُکَ فی یَدَیْکَ لَما دَنى‏ مِنْهُ أحَدٌ

«اى کسى که عبّاس را دیدى که بر فرومایگان حمله‏ور شده و از پى او فرزندان حیدر که هر یک شیرانى قوى بودند، قرار داشتند.

با خبر شدم که بر سر پسرم در حالى که دستش را قطع کرده بودند، عمود آهنین زده شد؛ واى بر شیر بچه‏ام که عمود آهنین بر فرقش فرود آمد!

آرى؛ اگر شمشیر در دستانت بود، هرگز کسى به تو نزدیک نمى‏شد».

همچنین خطاب به زنان مدینه مى‏گفت:

          لاتَدْعُوَنِّی وَیْکِ امَّ الْبَنینَ             تُذَکِّرینی بِلُیُوثِ الْعَرینَ‏

             کانَتْ بَنُونَ لی أُدْعى‏ بِهِمْ             وَالْیَوْمَ أَصْبِحْتُ وَلا مِنْ بَنینَ‏

             أَرْبَعَةٌ مِثْلُ نُسُورِ الرُّبى‏             قَدْ واصَلُوا الْمَوْتَ بِقَطْعِ الْوَتینِ‏  

 

 «دیگر مرا ام البنین نخوانید؛ چراکه مرا به یاد شیران بیشه (رزم و جهاد) مى‏اندازید.

مرا پسرانى بود که به خاطر آنها امّ البنین خوانده مى‏شدم، ولى امروز دیگر مرا پسرانى نیست (تا به‏خاطر وجود آنان امّ البنین خوانده شوم).

آن چهار پسرى که (در میدان جهاد) همچون عقاب‏هاى تیز پرواز بودند (آن قدر شجاعت و استقامت به خرج دادند که) با رگ‏هاى بریده به ملاقات مرگ رفتند (و به شهادت رسیدند)». 

 



قیامت بی حسین غوغا ندارد

"شفاعت بی حسین معنا ندارد

حسینی باش که در محشر نگویند

چرا پرونده ات امضاء ندارد ...

السلام علیک یا سید الشهدا



در مدرسه ی کربلا ، کودکان به چشم خود دیدند که بابا دو بخــــش است:

بخشی در صحـــــرا ، بخشـــی بر بالایٍ نیــــزه ...

اما اینکـــه عمــــو چند بخش است را فقـط بــابـــا می دانــد ...



می خواستم هر هفته  از شما یادی کنم ...

اما هفته ها و ماهها گذشت ....؛

افسوس که نمیدانستم؛ حتی از خوبان یاد کردن هم لیاقت می خواهد ...

 

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین

 

و مگر میشود جایی از تو یاد کنند و از برادر باوفایت نامی به میان نیاید ...

 

السلام علیک یا ابا الفضل العباس

السلام علیک یا قطیع الکفین

السلام علیک یا ساقی عطاشى کربلاء

السلام علیک یا حامل لواء الحسین علیه السلام



سلام بر تو ای جان داده در راه عشق !!

ای سرباز آخـــــــــــرِ پسر پیغمبر - صل الله علیه و آله - 

تو کشنده ی چهل تن از خاندان نحس ابی سفیانی ، تو ذوالجناحی ...

مرکبِ ارباب و سالار و پادشاهِ قلب من 

تو پیکِ شهادت و به خون غلطیدنِ برادرِ زینب - سلام الله علیها - به خیمه هایی .

تو ذوالجناحی 

اسبِ وفاداری که بر قلب تاریخ چنگ زد و تا ابد شرمگینش کرد 

نَفَس های شاهِ من تو را هی کرده ، چه سعادتی بیش ازین ؟!

هنگامی که سوارت را آغشته به خون دیدی ، دویدی و رَم کردی و دلت شکست و 

چهل " کثیف "  را از زمین زدودی ...

یال و سرو صورت به خون شاه و مولایت آغشته کردی و

خبری به عظمتِ غم را به دوش کشیده و به حرم ناموس پیغمبر رساندی 

اما بعد از آن ...

شنیده ام که خودت را در فرات غرق کردی 

دیگری می گوید از غصه به ناگاه دق کردی !!

تو هم عاشق بودی 

درود بر تو ای اسبِ با غیرت 

شک ندارم که بانو زینب ، یادگارِ برادرش را ارج می نهد 

یادگاری که جان داد به راهِ عشقِ خون خدا 

تو را با جان و دل بزرگ میدارم 

چرا که پایِ عزیزالله در رِکابِ تو نشسته و دست بر یالت زده و 

تو ... متبرک شده ای 



برچسب‌ها: ذوالجناح ای اسب پیما مرکبم, میروم اما به فکر زینبم


گناه يعني...



 

يکي از سرکرده‏هاي دشمن که در کربلا براي کشتن امام حسين عليه‏السلام و اصحابش حاضر بود «اخنس بن زيد» نام داشت. او فردي خودخواه و بي‏رحم بود و از بي‏رحمي به همراه ده نفر با اسب بر جنازه‏ي امام حسين عليه‏السلام تاختند و استخوان‏هاي او را شکستند. اين مرد بي‏رحم، از دست انتقام مختار در امان ماند و تا سن نود سالگي عمر کرد و در يک شب به عنوان فردي ناشناس، مهمان يکي از مسلمانان و علاقه‏مندان اهل بيت عليهم‏السلام به نام «سُدي» شد. سُدي مي‏گويد: يک شب مردي نزد من آمد، خيلي دوست داشتم که با مهمان انس بگيرم و به او علاقه پيدا کنم. او «اخنس بن زيد» بود؛ ولي من او را نمي‏شناختم، با هم باب سخن را باز کرديم، تا اين که قصه‏ي کربلا به ميان آمد، با سوز فراوان آهي از دل کشيدم. او گفت: چه شد؟ چرا نگران شدي؟ گفتم: به ياد  مصيبت‏هايي افتادم که هر مصيبتي نزد آن آسان است. آن مرد گفت: اين سپاس تو براي چيست؟ گفتم: به خاطر اين که در انتقام خون امام حسين عليه‏السلام شرکت نکردم، مگر از رسول خدا صلي الله عليه و آله نشنيده‏اي که فرمودند: هر کس در انتقام خون حسين عليه‏السلام شرکت کند در قيامت ترازوي اعمالش سبک مي‏گردد. اخنس گفت: اين حرف‏هايي را که مي‏زني درست نيست، همه آن‏ها دروغ است. 

50.jpg

گفتم: چطور درست نيست با توجه به اين که رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمودند: «نه دروغ گفته‏ام و نه به من دروغ گفته شد». اخنس گفت: پيامبر صلي الله عليه و آله فرموده. قاتل حسين عليه‏السلام عمر طولاني نمي‏کند؛ ولي قسم به جان تو! من بيش از نود سال عمر کرده‏ام، مگر مرا نمي‏شناسي؟ سدي گفت: نه! سپس گفت: من اخنس بن زيد هستم که به فرمان عمر سعد بر بدن حسين عليه‏السلام اسب تاختم و استخوان او را درهم شکستم. سدي گفت: خيلي نگران شدم و قلبم از شدت درد، آتش گرفت. با خود گفتم: بايد او را به هلاکت برسانم، در اين فکر بودم که فتيله چراغ خراب شد، خواستم درست کنم، اخنس گفت: من خودم آن را درست مي‏کنم. آن گاه برخاست تا فتيله چراغ را درست کند، سپس آتش فتيله به دست او رسيد و دستش را سوزاند، هر چه دست خود را به خاک ماليد خاموش نشد، آن گاه با عجز فراوان از من خواست تا کمکش کنم. سدي گفت: هر چند با او دشمن بودم، ولي آب آوردم و  بر دستش ريختم؛ ولي اثري نکرد و شعله‏ي آتش آن زيادتر شد و از جا برخاست و خود را داخل نهر آب انداخت؛ ولي هم چنان در آتش مي‏سوخت. سدي مي‏گويد: سوگند به خدا! هر چه آن مرد خود را در آب مي‏انداخت شعله‏ي آتش بيشتر مي‏شد و بدن او مانند ذغال مي‏سوخت و من به او نگاه مي‏کردم. ( همان، ج 45، ص 322. )